چه تنگناي سختي است! يك انسان يا بايد بماند يا بايد برود. و این دو راه
اكنون برايم تهي شده است و دريغ كه راه سومي هم نيست…

نرگس
بر او ببخشایید
بر او که گاهگاه
پیوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی از بین می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زیستن دارد
بر او ببخشایید
بر خشم بی تفاوت یک تصویر
که آرزوی دور دست تحرک
در دیدگان کاغذیش آب می شود
بر او ببخشایید
بر او که در سراسر تابوتش
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطرهای منقلب شب
خواب هزار ساله ی اندامش را آشفته می کنند .
بر او ببخشایید
بر او که از درون متلاشی است
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گیسوان بیهده اش
نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد
ای ساکنان سرزمین ساده ی خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشایید
بر او ببخشایید
زیرا که مسحور است
زیرا که ریشه های هستی بار آور شما
در خاک های غربت او نقب می زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه های موذی حسرت
در کنج سینه اش متورم می سازند .
دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی
دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی
دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی
دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی
دوستت دارم چون به یک نگاه،عشق منی
نرگس
در منی و این همه ز من جدا
با منی و دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بیقرار و بی تو بی قرار
وای از آن دامی که بی خبر ز من
برکشی تو رخت خویش از دیار
سایه ی توام به هر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که برگزینمش بجای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو...در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم...دریغ و درد
رشته ی وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟
دیدمت شبی به خواب و سرخوشم
وه...مگر به خواب ها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و زشاخه ها بچینمت
شعله می کشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند...بلکه ره برم به شوق
در سراچه ی غم نهان تو
گندم
برگرد
۱
۲
۳
۴
۵
.
.
.
بیا دیگه

دختر خجالتی
هر چیز را پایانی است....
زندگی را...مرگ را...
وحتی...
عشق را......
هر آغازی را پایانی است....
و من می خواهم آن آغاز بی پایان باشم
که چون ترانه ای در گوش زمان جاریست.....
و من آن تکرار بی پایانم که زندگی را گونه ای دیگر می خواهم....
_ بی پایان _
و عشق را....
بی آغاز....
هر آغازی را پایانی است
و آنچه آغاز ندارد....
بی زوال است...
و پایانی بر او نیست....
و من او را_ عشقم را_ بی آغاز می خواهم....
همچون رویای شب های پاییزی...
بی آغاز....بی پایان...
و این آرزوی ناتمام من است.....!
گندم

دختر خجالتی
فصل حقیقی عشق لحضه ای است که :
دریابیم تنها ماییم که عاشقیم
و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است،
و هیچ کس دیگر نیز مانند ما عاشق نخواهد بود
« یوهان ولفگانگ فن گوته»
نرگس

بدی های من چه هستند ؟
جز شرم و عجز خوبی های من
از بیان کردن.....؟
جز ناله ی اسارت خوبی های من
در این دنیایی که تا چشم کار می کند
دیوار است و دیوار است و دیوار است
و جیره بندی آفتاب است
و قحطی فرصت است
و ترس است
و خفگی است
و حقارت است
گندم



